تبليغاتX
... آخرین پرواز ...

... آخرین پرواز ...

چو مرغان سبکبال از لانه برون آمده دارد سر پرواز

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعتتوسط رهسپار |

دارم از تو دور ، دور ، دور میشوم

راهی جاده های بی عبور میشوم

دارم از تو

                   دور

                                 دور

                                                   دور

                                                                    میشوم...

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعتتوسط رهسپار |

به خوابم بیا !

ای غریبه تر از هر آشنا !

ای فاصله ی گنگ و دور

بین دستهای من و ما !

به خوابم بیا !

که فرصت نفس برای من رسیده ... ا ن ت ه ا !

دلم برای وحشت شبانه ام

و ناله های گر گرفته ی ترانه ام

و هر چه داشتم ... و هر چه بود و نیست ...

و حسرت دو چند قطره خواب

تنگ میشود...

دلم برای تو که ریشه ی

تمام رعشه های وحشت منی

دلم برای مادرم برای خنده های از ته دلش

و دستهای پر صلابت پدر

تنگ میشود...

دلم برای او: برادرم ! و حرفای کودکانه اش

دلم برای آنکه ع ش ق را برای من نوشت

تنگ میشود...

تشنه ی دو چند قطره خوابم...

ب ی ا ...

دلم برای تو چقدر تنگ میشود...


پ ن : خودم...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعتتوسط رهسپار |

سیگار اول که به انتهای مرگ تدریجی اش رسید ، هنوز خاموش نشده دومی را روشن میکنم و پک عمیقی به آن میزنم و دود غلیظ و کشنده اش را با تمام وجودم به درون ریه های زنگار گرفته ام میکشم. درست نمیدانم چند ساعت ست که کف اتاق تاریکم ولو شده ام و در عالم دود و رویا و بیخبری به سر می برم. چقدر خوشحالم که امشب به دیدارم میایی . تا به حال هیچ وقت برای آمدنت لحظه شماری نکرده بودم. مرا ببخش ، دست خودم نیست لعنتی! آنقدر ظاهرت مشمئز کننده ست که این همه وقت پس از آشنایی مان و میزبانی بیشتر شبهای من در مقابل مهمان شدنهای ناخوانده ی تو دقیق نتوانسته ام نگاهت کنم . من پس از چندین نگاه گذرا به تو ، در ترکیب صورتت نشانی از آدمیزاد بودن ندیده ام . بگذریم ، داشتم میگفتم که امشب چقدر از دیدن تو خوشحال خواهم شد . با اینکه همیشه سرزده مهمان بی خوابی های منی ، اما امشب میدانم که حتما میایی ، چرا که من اتاق را برای پذیرایی ات محیا کرده ام و به انتظار نشسته ام . من بوی ترا با تمام وجودم از میان اینهمه دود به درستی حس میکنم. تو بوی گنداب میدهی ، بوی آب راکدی که سالهاست در برگیرنده ی لاشه ی مرده ای بوده ، میبینی؟ مرا هر طور که شده با وجود کثیفت دم خور کرده ای ، اما این آخرین شبیست که به میهمانی وحشت و گریه های ملتمسانه ی من میایی ،  من میخواهم درست زمانیکه تو با دستهای لاغر و استخوانی ات گلویم را فشار میدهی تا مثل همیشه نفس در سینه ام حبس شود و از مرگ بترسم دیگر تقلایی نکنم و در چشمهای گود افتاده ی سیاهت خیره شوم ، تا لحظه ای که مرگ " مهربانانه در آغوشم کشد ، دلم برای یک خواب آرام بدجور لک زده..."

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعتتوسط رهسپار |

بی خوابی لعنتی ، چرا دست از سرم بر نمیداری؟ حالا روزهاست که من مرز بین واقعیت و رویا را نمیشناسم و تمام این شبها را در حالتی بین خواب و بیداری که بیشتر به بیداری نزدیکست به صبح می رسانم. حالم از این دکتر مزخرف و حرفهای مزخرفتر و قرصهای مزخرفترش بهم میخورد. بنزودیازپین‌ها حالا برای من شبیه دست گرمی شده اند ! زولپیدم، تریازولام، نایترازپامهای آشغال پنج میلی گرمی، زوپیکلون، اسزوپیکلون، فلونایترازپام و هر زهر مار دیگری که به ذهن دکتر می‌رسید برای من تجویز ‌کرده اما من هر شب تا صبح میان خواب و بیداری گذر زمان را حس میکنم و تمام اتفاقهای اطرافم را از چرخش عقربه های ساعت گرفته تا چرخش زمین می بینم و حس میکنم. حالا من ، مرز بین زندگی واقعی و رویاهایم را گم کرده ام . در واقعیت آنچه را که میبینم رویا میپندارم و بر عکس... اصلا کدام اتفاق در خواب می افتد و کدامیک در بیداری؟ امروز وقتی به او گفتم که : چرا جواب تلفنهایم را نمیدهی؟!! خندید و حرفی نزد! شاید فکر کرد ، مثل همیشه شوخی میکنم و سر به سرش میگذارم! اما اینطور نبود ، کاملا واضح ست ، حقیقت ، رویا و خواب ،برای من یک مفهوم پیدا کرده است...

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعتتوسط رهسپار |

من باید فرود آیم

نباید بنشینم

سالهاست از آن لحظه که پر بر اندامم رویید

و از آشیان از بام خانه پرواز کردم

همچنان می پرم  هرگز ننشسته ام 

و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرهاو بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم

چشم به زمین ندوختم

پروازی رو به آسمان

در راه افلاک

و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین

و هر لحظه نزدیک تر به خدا...


پ ن : شاعری تنها و گمنام...

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعتتوسط رهسپار |

میدانم که شاید هرگز به فردا نرسم،چرا که بازهم درست درآن هنگام که من ، شبیه آنوقتها میخندم ، تو از پشت شیشه ی سیاه اتاق به من نگاه میکنی و بی لبخندی دستهایت را در هم قفل کرده ای و فک ات را به هم میفشاری تا من مثل همیشه لبخند بر لبانم بخشکد و با نگاه خیره ی تو به یاد بیاورم که  شاید هرگز به فردا نرسم . شبهایی که مهتاب بالای سر هر آدمی نورش را میرقصاند و ستاره ها چشمک زنان بر دامن سیاه آسمان با ماه عشقبازی میکنند من و تو به هم خیره خیره ... تنها نگاه میکنیم . تو با چشمانت از قصه ی تلخی برایم سخن می گویی که باتمام وجود آن را ازبرم و من ملتمسانه بی هیچ حرفی تنها میگریم . نمیدانم از چه رو لباست همیشه  سیاه و چشمهایت قرمزست . نمیدانم چرا ، هیچگاه نمیخندی ؟ چرا با من ، دوست نمیشوی؟ منی که هر شب میزبان تو ام ؟... 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعتتوسط رهسپار |

خسته بودی وقتی به من رسیدی

خسته تر از آنی بودی که

بر پشتت بنشینم و تو بال بزنی...

ای عشق...

ومن اکنون در انتظار پریدنی تا اوج درین میانه نشسته ام تنها...

در انتظار آخرین پروازت ای عشق..

" آخرین پرواز "

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعتتوسط رهسپار | |

صلابت

     صراحت

             نجابت

                  رفاقت  

                         سخاوت                            

و  نابترین  معنی هر واژه ی خوب را

جز در  تو  ندیده ام هیچ کجا...

که ندیده ام

درین همه سال

 نفس کشیدنهای  اجباری ...

دوستت دارم  و میدانم

         که  تقویم امسالم  را

                  چهار فصل  بهار  میکنی

                      و هر روزش را چکاوکی از احساس میدهی

تا بخواند نغمه ی  عشق  را

مداوم

و هر لحظه  نو

بی هیچ  تکراری ...

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعتتوسط رهسپار | |

" وسط اون چمنای سبز و بلند داشت می چرخید ، سرشو بالا گرفته بود و  آسمون آبی و نگاه میکرد . تا چشم کار میکرد این دشت سبز بود و آسمون آبی و دیگه هیچی... میچرخید و میچرخید و .... میخندید... اینقدر چرخید تا سرش گیج رفت و افتاد زمین.... "

چشماشو باز کرد ، عجب تاریک بود اینجا ...چند دقیقه بی اختیار به مغزش فشار آورد تا یادش بیاد کجاست. بلاخره یادش اومد " خانه ی معلم درکه  " بود. وسط رختخوابش نشست ، دستاشو روی صورتش گذاشت و بو کشید ، هنوزم بوی علف تازه رو میداد. با خودش گفت : کاش بیدار نمیشدم...

دلش می خواست که بازم بخوابه ،اما مطمئن بود که فکر و خیالای جورواجوردیگه نمیذارن که بخوابه.

بلند شد و از پنجره بیرون و نگاه کرد . مردم داشتن سرخوش و خندون به طرف کوه میرفتن...

" پارسال درست این وقتا بود که با هم اومده بودن اینجا و دوتایی صبحونه خورده بودن و کلی بیخودی خندیده بودن " . مثل خواهر نداشته اش می مونست . سالها بود که روز و شبشونو باهم گذرونده بودن، توی ناخوشی هم گریه کرده بودن و شریک خوشی هم بودن . حالا ،  یک سال از خیانتی که بهش کرده بود میگذشت!

 دیگه باورش شده بود که همه ی دارو و ندارشو اون با دوست پسرش برده و شرکتی که برا دایر کردنش همه ی زندگیشو گرو گذاشته بودو یه شبه ویرون کرده و بی هیچ نشونی رفته ، و کلی قسط و قرض و چک  ... کوفت و زهر مار براش جا گذاشته...

نمیدونست اصلا برای چی اومده اینجا و داره خاطرات مرده رو از تو گور میکشه بیرون . خاطرات کسیکه ازش متنفره...بارها پیش خودش گفته بود : "حتما الان با اون پولا یه زندگیه خوب برا خودش ساخته و داره به حماقتم قاه قاه میخنده... "

غافل ازینکه ، نمیدونست " اون دختره ی احمق در مقابل مکر و حیله ی پسری که از خودش مکار تر و حیله گر تره کم میاره و دست از پا درازتر ، وسط بیابونی که خیلی از مسیر جاده ی اصلی پرت تره مث یه مرغ سرش بریده میشه و میسوزه... طوریکه جسدش شناخته نشده..."

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعتتوسط رهسپار | |